عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

بهانه ی عشق

اسم گل پسرم

عزیز دل مامان خیلی سخت بود انتخاب اسمت آخه با اون همه اتفاق پیش خدا نذر کرده بودیم که تورا بهمون بده اسم ائمه بزاریم یه نفر هم که ما خیلی قبولش داریم بهمون گفته بود اگه این طوری اسم بزارید تا آخر عمرش بیمه میشه و باعث خیر برکت در زندگیش میشه آرزو میکنم که برات همین طور باشه خلاصه بعد از کلی فکر کردن با کمک دوستم الهام جون اسم شما انتخاب شد اسم گل پسر ما امیر محمد     مبارکت باشه گل پسرم ...
21 مرداد 1394

چکاپ دهم

1394/05/17 روز رفتم برای سونوخیلی دلم میخواست ببینمت ولی اینبار هم نشد و مانیتور کاملا به طرف دکتر بود دکتر بهم گفت احتمال زایمان داری درد نداری من گفتم اصلا چیزی احساس نمیکنم خیلی نارحت شدم بلافاصله بعد از سونو با فرزانه جون تماس گرفتم و گفتم سونو بهم گفته احتمال زایمان هست فرزانه جون گفت حداقل 1 هفته استراحت کن کلی دل نگرون بودم تا فردا اون روز با بابا رفتیم به طرف مطب به خانم دکتر گفتم خیلی ناراحتم آخه من 36 هفته و 5 روزم که دکتر گفت مشکلی نداره بچت رسیده است وزنش هم خوب بعد معاینه بهم گفت 1سانت دهانه رحمت باز شده ولی بهم گفت ورزش و پیاده رویت را ادامه بده ولی من این هفته را استراحت کردم وای من کلی کار...
21 مرداد 1394

9ماه گذشت

پسر قشنگم دلم میخواد حسم رادر مورد این 9ماه بنویسم با همه سختی ها چقدر زود گذشت وقتی به مشکلاتش فکر میکنم به اون اتفاقات بد به اون شب نحس که بهم گفتند تو دیگه نیستی به اون دردهایی که دکتر بهم می گفت اینها علامت سقط به اون شب بیداری ها و... انگار همش یک خاطره شیرین شد و تنها معجزه بزرگ را بهم نشون داد یادم توی اولین پست نوشتم خدایا می خوام مادر بشم  تا به تونزدیک بشم  چه جالب خدا به حرفم گوش داد وجود خدا را تو این 9 ماه بیش از همیشه کنارم حس کردم تویک معجزه بودی از طرف خدا توی دلم انگار همیشه یکی کنارم بود و مواظب ما بود قبل از بارداری شاید من به مناسبت خاص قران میخوندم ولی تو این دوران حداقل 4 بار قرآن را ختم کردم دعاها...
19 مرداد 1394

چکاپ نهم عقد دختر عموت

1393/05/10 عزیز مامان پسر قشنگم دیگه به امدنت چیزی نموند اون روز با مامان مهشید رفتیم مطب آخه امده بودند تخت و کمدت رانصب کنند برای همین  مامان مهشید از صبح امده بود خونه ما چه روز های خوبی وقتی مامان مهشید میاد خونمون خلاصه از ساعت 10:30صبح تا 11 شب نصب تخت و کمدت طول کشید دیگه داشت دکترم دیر می شد که با مامان مهشید رفتیم و بابا نتونست بیاد با ما همه چیز خوب بود واینبار هیچ وزنی اضافه نکرده بودم که از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم ولی فهمیدم هیچ ربطی به چیز خوردن من نداره چون تو این دو هفته ام حسابی خورده بودم این بار تصمیم را به خانم دکتر گفتم و کفتم میخوام طبیعی زایمان کنم انگار خدا هم همین را میخواد همیشه ...
15 مرداد 1394

کلاس بارداری جلسه ششم شیر دهی

شیر دهی : هزار روز اول زندگی تا آخر عمر را میسازد .که 9 ماه آن جنینی و 2 سالش دوره شیر خارگی که اگه خوب پشت سر گزاشته شود جنین را تونستیم خوب ایمن کنیم که بچه دچار بیماری های مختلف نشه واگر هم شد در سنین بالا بشه 50 درصد مادران موفق هستند تا 2سالگی شیر بدهند شیر مادر تا 1 هفته آغوز هفت روز اول شیر مادر چیزهای داره که اون را متمایز میکنه با بعد که میگویم آنتی بادی و بدن انسان خود آنتی بادی ایجاد میکنه که بدن را ایمن میکنه  در برابر بیماری ها ی ولی بدن نوزاد این آنتی بادی را ندارد خداوند جوری طراحی کرده که وقتی مادر زایمان میکند از طریق شیر مادر این آنتی بادی به بدن نوزاد برسد و اون هم بتونه در مقابل بیماری ها مقاوم ب...
24 تير 1394

توافق انرژی هسته ای

عزیز مامان دلم نمی خواست تو وبلاگت حرف سیاسی بزنم ولی یک اتفاق تاریخی در مملکت ما یا بهتر بگم کل دنیا افتاد و این اتفاق توافق انرژی هستی بود که در تاریخ23/04/1394  به وقوع پیوست وباعث خوشحالی مردم ایران شد آرزو میکنم اوضاع مملکتمون برای شما بهتر شود و این توافق را مدیون بزرگ مرد ایران جواد ظریف هستیم ...
24 تير 1394

چکاپ هشتم

سلام پسر قشنگم  21/04/1394 نوبت دکتر داشتیم با بابا رفتیم به طرف مطب این بار نفر اول بودی خیلی  خوب بود سریع رفتیم پیش خانم دکتر همه چیز شکر خدا خوب بود تنها اضافه کردن  2کیلو وزن بود که متاسفانه خیلی ناراحت کننده بود اصلا خودم هم باورم نمیشد ولی فکر کنم علت شیرین های خوشمزه ماه رمضان بود واینکه تو این ماه خیلی گوشت خورده بودم ولی خوب وقتی داشتم می امدم خانم دکتر گفت کدوم بیمارستان می خوای زایمان کنی قند تو دلم آب شد این حرف یعنی شما داری میای و دیدار نزدیک وکمی از ناراحتی اضافه وزنم کم کرد همیشه تو مطب به مادرای که در وضعیت الان ما بودند حسرت می خوردم همش میگفتم یعنی میشه منم به این موقعیت برسم که شک...
24 تير 1394